ناصر خسرو
99
گشايش و رهايش ( فارسى )
باشد و چگونه گويد « اولى است مر او را بىنهايت و ثانى است ؟ » مگر آن كس كه از علم هندسه خبر ندارد و اين چنان باشد كه كسى گويد او را يك سر هست و يك سر نيست ، و خط آن باشد كه ميان دو نقطه باشد چون نقطهء اول يافته شود آخر يافته باشد ، پس نشايد كه اول يكى باشد و ثانى بىنهايت . پس درست كرديم كه اول عقل است و هيچ چيز بر او پوشيده نيست و نشايد كه چيزى باشد كه عقل مر او را نشناسد ، كه نام عقل از او بيفتد و نام جهل بر او نشيند . و اگر كسى گويد « چندان اول است خداى را كه اول نداند كه او را چند اول است » ، چنين گفته باشد كه عدد بسيار هست كه در او هيچ يكى نيست و اين سخن محال باشد ، كه در عدد علت يكى است و بىيكى نباشد . و گوييم ثانى نفس است و ثالث هيولا ، و هر يك به محل خويش ايستادهاند و كار مىكنند به امر بارى سبحانه ، كه اول بيش از يكى واجب نيايد و در حكمت مر اول را ثانى يكى بيش روا نباشد ، و هركه گويد كه مر اول را پنج ثانى روا باشد گفته باشد كه دو خود دو است [ 99 ] و سه نيز دو است و چهار نيز دو است و پنج همچنين ؛ و اين دروغ محض باشد . و نيز گفته است در آن كتاب كه « در گوشهيى از گوشههاى فلك بارى سبحانه را اولى است » . آن نادان كه چنين سخن گويد نداند كه چيزى كه او را گوشه باشد مر او را نهايت باشد و هر چه او را نهايت باشد بدان نهايت خويش از چيزى ديگر جدا شود ، آن وقت ملك خداى را از چيزى ديگر جدا كرده بود و گفته باشد « آن چيز خداى را نيست » . و چون درست كرديم كه اول بيش از يكى روا نباشد ثانى او يكى بايد كه باشد ، درست كرده باشيم كه در هر دور وى ناطق يكى بيش روا نباشد ، يكى به محل عقل ، و وصى او به محل ثانى . و پيدا